خرید بک لینک
من روحم از آهن است، مثل این که. و البته بسیار زنگ زده و زننده و مستهلک. اما گاهی از زیبایی و سرسختیای که درم هست به وجد میآیم. چه چیزها که بر سر من آمده و مرا نشکسته. من مثل یک میلهٔ نیمه جان فلزی در جایی که گذرگاه هیچ عابری نیست پرچمی را که پرچم هیچ جایی نیست در زیر باد و باران نگه داشتهام. دست کم اگر به چیزی ایمانی داشتم یا ارزش مشخصی در زندگیام بود کمتر از خودم تعجب میکردم. اما هیچ چیزی در زندگی من نیست که به آن ایمان داشته باشم، یا کسی نیست که به او دلخوش باشم، یا چیزی در آینده که به آن امید داشته باشم، و اخیراً حتی سرخوشیای که در روزمرگی داشتم را هم دیگر احساس نمیکنم. من در چنین بیکسی و چنین بیهودگیای چنین مصائبی را تاب آوردهام. گاهی از دور به زندگیای که میکنم خیره میشوم و گاهی بسیار رقتآور و حتی هولناک به نظر میرسد. من چرا باید اینطور عمر بگذرانم؟ به واقع هیچ دلیل بخصوصی در زنده ماندن من نیست. و روز به روز کمنورتر و دلشکستهتر از قبلم. اما هرچهقدر که این جذام صورتم را بیشتر میخورد، در آینه و در خیال خودم زیباتر میشوم. هر بار که بلایی نو بر دلم میزند و نمیشکنم، روحم از شوق به لرزه میافتد. دلم میخواهد فریاد بزنم که چشم باز کنید و دهن باز کنید و صورت زنگزدهٔ مرا بلیسید و ببینید که یکسره آهن و زنگم و چیزی از گوشت و خون در تنم باقی نمانده است. ۰۲/۱۱/۲۵ عرفان پاپری دیانت

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: شنبه 28 بهمن 1402 ساعت: 15:52

من با گذشت زمان، در طول این سالهایی که گذشتهاند، قوهٔ عاطفهورزیام را روز به روز بیشتر از دست دادهام و در این مورد بسیار ضعیف شدهام. دلتنگی، دوستداشتن، حسادت، غم، تنهایی و چیزهایی از این قبیل را به ندرت احساس میکنم. اما، از میان عواطف بشری، فقط و فقط خشم و نفرت است که هنوز در وجود من زنده است و هرچه میگذرد بیشتر جان میگیرد. فقط خشم است که در من تبدیل به خلاقیت میشود. وقتی به گذشتهٔ خودم نگاه میکنم، میبینم که فقط وقتی خلاق بودهام که از چیزی یا کسی متنفر بودهام. ذهن من به سهولت خشم و خشونت را به زیبایی تبدیل میکند. در عوض، باقی عواطف حتی اگر یک وقتی در من به وجود بیایند هم هیچگاه عمقی نمیگیرند و بروز پیدا نمیکنند. من اگر از کسی کینه به دل بگیرم، هیچگاه نمیتوانم ببخشمش. نفرتی که روی دلم مینشیند به هیچ آبی شسته نمیشود. هیچوقت دلم نمیخواهد بدی دیگران را فراموش کنم. وقتی که آتش خشم در دلم روشن میشود، با دقت از آن مراقب میکنم و سر وقت بادش میزنم و با هیزم نو خوراکش میدهم. شاید به این خاطر که فقط هنگام خشم گرفتن است که احساس زندگی میکنم. حس میکنم که هنوز زندهام و آن جاییم که کارش عاطفهورزیدن است هنوز بالکل از کار نیفتاده. وقتی که از کسی منزجر میشوم، در آینه زیبا میشوم. حس میکنم که با پدرانم یکی میشوم و نیرویی که در آن مردگان بوده به مغز من تزریق میشود. حس میکنم که در این زمین اصلیتی دارم. از این که قدری هراس در دلم باشد و قدری هراس در دل دیگران بیندازم خوشم میآید. از میان احساسات بشری، فقط همین یکیست که بیحوصلهام نمیکند. بنابراین، لابد حق دارم که تا جایی که زورم میرسد، شعلهٔ نفرت را در خودم زنده نگه دارم. ۰۲/۰۱/۱۸ عرفان پاپری دیا

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 7:44

صفحه بندی